پارسال همین روزا بود که بالاخره تونستم با وجود اینکه ترم آخرکارشناسیم بود

و درسهای مهم و پروژه ی تخصصی هم داشتم، نمایش "دو مرد و یک نیمکت"،

نوشته ی چیستا یثربی رو در دانشگاه بروی صحنه ببرم.استارت کار رو خودم از

اواخر مردادماه بمحض خوندن متن نمایشنامه  زدم.

**  از همون اول با خودم قرار گذاشتم حالا که قراره برای اولین و آخرین بار توی

این دانشگاه نمایشی کار کنم،همه ی توانم رو بذارم که کاری استاندارد و محکم

 و فراتر از مدیوم دانشجویی روی صحنه ببرم و جای هیچ ایرادی،حتی جزئی،باقی

 نذارم.باعرض معذرت هیچ کدوم از کارهایی که تابحال در دانشگاه اجرا شده بود

رو درحدی ندیده بودم که بشه گفت تئاتر بودند! یا کارهای طنز آیتمی بودند که

فقط قصد جمع کردن دخترپسرهای دانشجو وراه انداختن کرکر خنده ی الکی به

 هرضرب و زوری رو داشتند و یا دکور درست حسابی،بازیگر با ده درصد استعداد

و متن بدردبخور وحتی کامل نداشتند...!
           



** همون موقع قضیه ی پروژه رو با محمد کاردان،دوست هم دانشگاهی

کرمانشاهیم که بازیگر و عاشق حرفه ای تئاتره درمیون گذاشتم و ازش خواستم

 خودش رو آماده کنه.محمد تا اونروز فکرکنم حدود 3کار در دانشگاه انجام داده بود.

با همه ی تلاش و عشقش.اما بنظرم هیچکدومش تئاتری خوب و بعضیاش حتی

درجه2 نبودند.چون عوامل وفرصت کافی نداشت و بعلاوه اون اینقدر شیفته ی

کارکردن و اجراهای متعدد بود که باعث میشد عجول بودن ندانسته ش به کارو به

 بازیش لطمه بزنه.با این وجود شکی نداشتم در دانشگاه با اختلاف سرسام آوری

نسبت به بقیه بهترینه.شک نداشتم کاری که میخوام بکنم از همه ی کارهایی که

 تابحال در تاریخ این دانشگاه انجام شده  بهتر خواهد شد ودوست داشتم حالا

که متن2 بازیگره س،غیر از خودم نقش مقابل رو فقط بدهم به محمد و جدا از

اینکه بهش نیاز داشتم اون رو هم در لذت اجرای کاری که قرار بود خوب باشه

شریک کنم.

**برام خیلی مهم بود که موسیقی متن کارم زنده و لمس شدنی باشه ، اما


 فقط اجازه استفاده از سازهای سنتی رو داشتیم که هرجور تصورشو میکردم

به فضای کار نمیخورد.بالاخره دوندگی ها و مخ زنی جواب داد هرجور شده مجوز

ورود سازهای گیتار و گیتارالکتریک رو برای اولین بار در تاریخ دانشگاه گرفتیم که

تا قبل ازاین حکمش اعدام (بعد از شکنجه) در میدون وسط دانشگاه بود!!

وخوشحالم که موفق شدیم وهمچنین به بچه هایی که موسیقی کار میکردند اما

در اون دانشگاه بختشون کور بود امید و انگیزه ی کار کردن دادیم.شخصا برق

 شادی رو در چشمهای بهروز بخشی و عرفان زلیکانی که مسوول اجرای   

موسیقی متن نمایش بودند بارها درحین تمرینات دیدم.واین بهم انرژی

بیشتری می داد.این پسرا،مخصوصا عرفان رو من از ترم اول توی آب نمک

خوابونده بودم و ایمان داشتم بالاخره بکارم میان. که درحد بارسلونا بکارم اومدن!

        


** دکور نمایشم حتما باید خاص میبود.باید...  یه گوشه از پارکی خلوت با حال و


هوای پاییزی.بارندگی های پی در پی در اون روزها اجازه نداد بتونم به جنگل برم

 و برگهای خوشرنگ و تروتمیز برای فرش کردن روی سن پیدا کنم.ناچارا با جمع

کردن چهار گونی بزرگ برگ پاییزی  خشکیده و نه چندان خوش آب و رنگ در

 سرمای 6صبح قال قضیه رو کندم!

 حوض و درخت البته عناصری بودند که فضای کارو خیلی مهندسیزیزه کردند!

حوض از اول مد نظرم بود و فواره آب و پمپ آبی که کار پاشیدن آب به بالا رو

 انجام میداد پیشنهاد دوست و استاد خوبم عباس میار بود که خیلی در چیدن

میزانسن ،طراحی دکور و اصلاح بازی هاکمکم کرد و خیلی بهم انگیزه و صبوری

داد.درخت هم داستانی طولانی داشت.بخاطر بی پولی و نداشتن وسیله حمل

 و نقل،از درخت کاج یا سرو رسیده بودم به  درختچه های تزیینی.توی ساختمان

بزرگ اداری دانشگاه دنبال درختچه ی مناسب که پاییزی هم باشه میگشم

که خدایی گذرم خورد به اتاق معاون عمرانی دانشگاه تا ازش اجازه ی خروج

موقت یه درختچه ی مزخرف بگیرم که با شنیدن دلیل کارم بی مقدمه به

 همکارش دستور داد یکی از درختهای خشک باغ بزرگ پشت دانشگاه رو

برامون ببرند!! و این روحیه منو صدبرابر کرد...

بعد از کلی گشتن درختی توی عکس هست رو پیدا کردم و یکی از خدماتیهای

 بامرام و کارراه انداز اونجا بنام ابراهیم زحمت کشید دوتا تیکه آهن صفحه و

استوانه ای رو بهم جوش داد تا درخت رو توش بکاریم و ثابت کنیم.گرد کردن و

رنگ آمیزی یونولیت خام که بعدا حوض شد رو هم ابراهیم پدرآمرزیده انجام

داد.دمش گرم.خلاصه به درخته  برگ چسبوندیم و به هر زحمتی بود بردیمش

داخل سالن و ترکوند پسر...

جالبه که  این میراث جاویدان و شاهکار! رو هنوزهم  در آمفی تئاتر بزرگ و

مرکزی دانشگاه نگه داشته ن...

               
  
** دلم میخواست حالا که از کیفیت کارم مطمئنم و بهش ایمان دارم،برای

اولین بار در دانشگاه در یک اجرا بلیط فروشی کنم.حتی شده 500تومن.در

اینصورت اگه طی دو روز اجرا سیصد نفر در سالن حدود پونصد نفری حضور

پیدا میکردند،نمایش برای ما 300هزار تومن سود دهی داشت...سر این

قضیه خیلی با خودم کلنجار رفتم و در آخر به این نتیجه رسیدم که حتی

یک ملیون تومن هم ارزش این رو نداره که چهار نفر تماشاچی رو بپرونم.

کلا اونروزا فازم این بود که همه رو شریک کنم در تماشا و اجرای این کار.

و الان واقعا از اینکارم علیرغم اینکه بدون بلیط فروشی و حتی باوجود بودجه ی

لاغرمردنی اهدایی دانشگاه از نظر مالی کمی ضرر کردم،اما راضی ام.چسبید!


           

**مشکلات وحشتناکی ازهمون اول کار سرراهمون قرار گرفت.سروکله زدن

 با دفتر فرهنگ ورئیس حراست(سر اینکه از دختر توی گروه استفاده نکنید!

که قبول کردیم و استفاده از سازو موسیقی در سالن که قبول نکردیم!)،

رئیس دانشگاه(دکتر کیومرث نیاز آذری عزیز که ضمن کمک مالی هنگفت

صدهزارتومانی برای کاری با اون حجم دکور،گریم و لباس، زیر کاغذ بودجه

 تاکید کردند که "غیر از هزینه ی خرید لباس"!! و ازین بابت امیدوارم با دیدن

 نمایش وآن دکورسنگین و لباسها شرمنده شده باشند...بعید میدونم)

،هماهنگی کلاس با ساعت تمرین،میانترم ها،نمایشی مناسبتی و عجله ای

ومتفرقه که باعث شد علیرغم میل باطنیم اجازه بدم درتمرین نمایشم وقفه

 بیافته ومحمد کاردان در کار کوتاه دیگه ای حضور داشته باشه،هماهنگی

سالن و...عوامل دیگه باعث شدند که وقت مناسبی نتونم برای بازی خودم

 بذارم و برخلاف نظرات همه حالم از صداسازی و بیان و حرکات بدنم در قالب

نقشم در نمایشنامه بهم بخوره!

علاوه بر مشکلات بالا(که البته محمد هم خیلی در رفع ورجوعش کمک کرد)

 بایداز مغزم همزمان برای چیدن میزانسن،طراحی دکور و لباس،طراحی و

چاپ بروشور و بنردر جایی که ارزانتر باشه!،پیداکردن اسپانسر،حفظ کردن متن

 و اجرای نقشم که متعارف نبودو البته خوندن و جا نماندن از دروس سنگین

 مکانیک استفاده میکردم!

** با همه ی این تفاسیر خداروشکر کار 2روز،صحیح و سالم وآبرومند و تمیز

روی صحنه رفت...

روز دوم،بعد از اجرا باز هم اونقدر انرژی داشتم که نمایش رو تقدیم کردم به

 همه ی کسانی که در اون2 روزبه دیدن نمایشمون اومدند و حتی تقدیم کردم

به تک و توک صندلی هایی خالی مونده!دلم میخواست همه رو دراین انرژی

سهیم کنم.حتی اون صندلی های خالی رو..!!

** و باعرض پوزش،خوشحالم ازینکه دهن خیلی هارو بستم که درطول مدت

 تحصیلم در دانشگاه درمورد رفت وآمدهای من به انجمن نمایش واظهار نظرها

 و کمک های فنی من در امور تصویر،فیلم و نمایشها پچ پچ میکردند و بنده رو

 آویزون میدونستند و میگفتند"هیچی بارش نیس و خالی میبنده!اگه راس میگه

 چرا خودش تاحالا توی هیچ کاری که توی دانشگاه اجرا شده نبوده...".البته اون

عزیزان هم قطعا جزو کسانی بودند که این نمایش رو بهشون تقدیم کردم!

** بعد از اجرای روز دوم و وقتی داشتم برای تماشاچیا حرف میزدم دوس داشتم

یهو همونجا از رئیس بخام که اجرا رو یک روز تمدید کنه.اما بیخیال شدم.البته

 فردای اونروز همایش مهمی بود و من نمیدونستم...!

هیچ چیز به اندازه ی جمع کردن اون دکور،بعد از اجرایی سنگین تا بحال برام

 خسته کننده نبود.دست همه درد نکنه.البته جمع کردن برگهای خشک خرد و

ریزریز شده کف سن موکتی سخت ترین کار اونروز بود که تنهایی درحد توانم

 انجامش دادم و بیچاره م کرد.

ولی خب،بقول بعضی بچه ها من "کارگردان" کار بودم دیگه...پز دادن این زحمتها

رو هم داره!!هنوز کمرم درد میگیره وقتی یادش میافتم!


** اعترافی که میخوام در آخر حرفام بکنم امیدوارم دوستانم  رو ناراحت نکنه.

حرفم اینه که ازین کار اونجور که باید لذت نبردم وخستگی 4ماه سروکله زدن

مدامم با این نمایش بتنم موند.چون تمام مدتی مشغول تولید کار بودیم احساس

تنهایی میکردم.چیزها و مسائلی رو باید حل میکردم و دغدغه ی من شده بودند

 که جزو بدیهی ترین اصول تئاتری بودند.چیزهایی از قبیل نظم...!

اونهم از کسانی که امید بسته بودم به همت و کمکشون.امیدوار بودم وضعیت

 رو درک کنند.سرکار خیلی مسائل رو نادیده گرفتم وکوتاه اومدم و غرنزدم

(یا فقط غر زدم) و گذشتم از کنارشون.

بعضی وقتها جایگاه ها در اظهار نظرها و گاهی هم در تصمیم گیری ها

فراموش میشد!و اگر اعتراض میکردم شاید متهم میشدم به منم منم کردن.

اگر بیرون بود برخورد شدیدی میکردم،اما اونجا دانشگاه بود و نباید کاری میکردم

 که متهم به جوگیری بشم.

و فکر میکنم بخاطر نبودن جنبه زیاد در اون محیط،درستش همین بود.

احساس میکردم و میکنم هیچ کسی اهمیت کار و ایده هام رو اونقدر که ازشون

 انتظار داشتم درک نمیکرد.و گاهی حتی انرژی منفی هم بهم وارد میکردند!

بعضی ها هم بودند که برای بالاتر بردن سطح اجرا به کمکشون نیاز داشتم ولی

کلاس گذاشتند.عیبی نداره.از اونها انتظار نداشتم.همینکه اومدن و کارو دیدند

ازشون ممنونم.وخلاصه داستانی داشتیم ما...!

 این مشکلات مزخرف و پیش پا افتاده باعث شد طعم و خاطره ی این نمایش

 برای من مث احساس دوگانه ی خوردن یک لیمو تلخ و شیرین باشه!

بیخیال...عکسو بچسب!



** همه ی اینارو اگه کنار بذاریم،اون حرف محمد،زمانی که داشتیم بعد از پایان


 دو روز نمایش با همه ی خستگی برگهای پاییزی وخشک  کف سن رو جمع

میکردیم از یادم نمیره که یهو برگشت و آروم بهم گفت:

 "نوید این کار لامصب پدرمونو درآورد ها.واقعا همه جوره خیلی خسته شدیم.

هیچی هم دستمونو نگرفت".

بعد دستاشو درحالی که توی هرمشتش برگای خشک شده خش خش میکرد


 به دو طرف باز کرد و گفت:

" ولی پسر،میدونی...همش عشق بود..."

و راست گفت...

از همه ی دوستانی که اسمشون توی بروشور بود و نبود ممنونم و کوچیک همه

هم  هستم.


      

در تمرینات .روز قبل از اجرای اول...



**این نمایشو قرار بود در ساری و قائمشهر اجرای عموم بذارم.خیلی براش تلاش

و دوندگی کردم ولی به یک دلیل مسخره نشد اجراش کنیم...برای اجرای عموم

از ما مجوز نویسنده رو خواستند(برای اولین بار،از کاری که قرار نبود اجرای

جشنواره ای داشته باشه) و خانم یثربی،نویسنده ی بزرگ،برای صدور مجوز

نمایشنامه ش طلب یک و نیم میلیون تومان پول کرد. لابد فکر کرده توی قائمشهر

هم برای یه نمایش بلیط های 5هزار به بالا میخرند!...این خانم فراموش کرده بود

اوایل کارش برای پیشرفت و مشهور شدم دست به دامن اسامی معروفی

مثل دیوید بکهام و پائولو مالدینی شده بود و اسم اونها رو روی نمایشنامه هاش

میگذاشت...بهرحال باز هم برام نویسنده ی قابل احترامیه.لااقل متنی نوشت

که قلقلکم بده تا یکاری توی اون دانشگاه انجام بدم!

و مطمئنم روزی دوباره اجراش خواهم کرد...